به اطلاع كليه دوستداران پيشبر مي رساند از امروز اطلاعات پيشبر به دانشنامه آزاد ويكي پديا نيز منتقل گرديده و تمامي دوستداران فرهنگ و تاريخ و تمدن پيشبر در سراسر جهان مي توانند به آن دسترسي مناسبي داشته باشند. براي شناساندن بهتر توانمندي هاي پيشبر نيازمند نظرات ارزشمند شما هستيم.
در اين گزارش درصدد هستيم تا با ارائه برخي از شواهد و قرائن تاريخي به بررسي تاريخي و تحليلي اصالت حاج مير امينا به عنوان اولين فردي كه پا به پيشبر در دوره اخير گذاشته و باعث و بنيان گذار شكل گيري و رونق آن در عصر جديد تا امروز شده است، پرداخته شود.
اين گزارش كه بر پايه مطالعات شخصي نگارنده و تحقيق هاي پيراموني و ميداني در خصوص موضوع مورد اشاره صورت گرفته است، هرچند بر پايه برخي از شواهد و قرائن استوار است اما خالي از نقص و ايراد نبوده كه نيازمند تكميل آن از طريق ارائه نظرات و از طرف ساير صاحب نظران و علاقمندان به تاريخ پيشبر مي باشد. از جمله عمده ترين محدوديت هاي سر راه اين تحقيق برجاي نماندن هيچ گونه مدرك مكتوب براي اظهار نظر مي باشد.
يكي از رايج ترين نقل قول ها در خصوص مير امينا اين است كه ايشان از كوفه به پيشبر مهاجرت كرده و در اينجا ساكن شده است و همسري نيز از يكي از روستاهاي منطقه انتخاب نموده و به اين ترتيب در پيشبر ساكن شده است. به عبارتي بهتر نامبرده به صورت كاملا انفرادي به اين مكان آمده و هيچ گونه ارتباطي با ساير افراد كه با وي مهاجر بودند، نقل قول نشده است. به طور كلي از روايت ياد شده چند نكته قابل استخراج است كه اشاره مي گردد:
مهاجرت انفرادي به پيشبر، ازدواج با يكي از ساكنان منطقه، انتساب وي به كوفه
در اين گزارش درصدديم تا به تفصيل به موضوعات ياد شده پرداخته و تا جايي كه مستندات ياري نمايد كاوشي واقع بينانه در اين خصوص داشته باشيم.
فرض اصلي در اين تحقيق كه درصدد اثبات يا رد آن مي باشيم عبارت از اصالت عربي حاج مير امينا مي باشد. براي اين منظور نگاهي مختصر به داستان ورود اعراب به ايران و مخصوصا خراسان و به طور ويژه جنوب خراسان يا همان منطقه قهستان داريم.
اصولا به دليل همجواري ايران با سرزمين هاي عرب نشين از زمان هاي قديم ، روابط گوناگوني ميان اعراب و كشور ما برقرار بود و گروه هايي از مردم عرب براي اسكان و زندگي بويژه در شرايط نامساعد طبيعي و سياسي به سوي ايران مي آمدند . تا قبل از ظهور اسلام، اعراب مهاجر كمتر به داخل ايران مي آمدند و بيشتر در نواحي اي كه تحت نفوذ و سيطره حكومت هاي ايراني قرار داشت، مستقر مي شدند. سرزمين كنوني عراق از مراكز عرب نشيني بود كه بيشتر سكنه آن را اعرابي تشكيل مي دادند كه پس از فروپاشي حكومت هاي ناحيه جنوبي «جزيره العرب» به آن جا مهاجرت كردند و بعدها نيز افرادي از ساير نقاط جزيره العرب به جمع مهاجرين قبلي پيوستند. مهاجرت اعراب از صدر اسلام تا زمان حاضر ادامه يافته است و بديهي است كه در بسياري از نقاط ايران، اعراب مهاجر بتدريج و بمرور زمان در جمعيت هاي محلي حل شده و بسياري از آنان از ويژگي هاي فرهنگي خود دور شده و فرهنگ و زبان مردم ايران را آموختند. بطوري كه امروزه در برخي نقاط كشور تميز و تشخيص اعراب از ديگر سكنه اگر غير ممكن نباشد كاري بس دشوار است. اما در برخي نواحي كه اعراب مهاجر تشكيل گروه هاي جمعيتي بزرگي را داده بودند مانند سواحل خليج فارس و جنوب خراسان، به دليل حفظ و حراست از برخي ويژگي هاي فرهنگي خود، عرب بودن آن ها مشخص و آشكار است. بنابراين پس از آن كه مسلمانان ايران را فتح كردند، به عنوان يك گروه قومي پيروز و قدرتمند در تمام كشور پراكنده و در بسياري از نقاط ساكن شدند. پراكندگي اعراب در نواحي كوهستاني كمتر و در ساير نقاط متراكم تر بود. در بسياري از متون تاريخ به اقامت گسترده اعراب در شهرهاي مختلف ايران، به ويژه قم، ري، يزد، همدان و .... در قرون اوليه اسلامي اشاره شده است. به مرور زمان و به تدريج در بسياري از نقاط اعراب در جمعيت هاي بومي مستحيل و از هويت و فرهنگ عربي خود دور شدند. اما در برخي نواحي مانند جنوب خراسان، اعراب نه تنها هويت و اصالت عربي خود را حفظ كردند بطوري كه حتي در حال حاضر برخي از آنان به زبان عربي تكلم مي كنند و شيوه امرار معاش سنتي خود را ادامه مي دهند، بلكه از قدرت و اقتدار زيادي برخوردار شدند و منشأء خدمات سياسي و اجتماعي، حتي تا سالهاي اخير بودند.
در خصوص عدم سازگاري ساكنان بومي با اعراب نيز مطالبي بيان مي گردد. مردم قهستان كه ازاسلام استقبال كرده بودند با حضوراعراب درسرزمينشان به مخالفت برخواستند و بارها سربه شورش زدند. تاريخ اسماعيليان قهستان مي گويد: «قهستانيان سه مرتبه پيمان شكني كردند سرانجام سپاه اعراب براي بار سوم آنان را وادار به تسليم نمودند . شورشهاي پي در پي در جهت حفظ استقلال برعليه اعراب چون قيام به آفريد ، قيام آذرمجوسي و مرزبان مجوسي انجام شد. سرانجام اعراب به اين فكر افتادند كه با آوردن تعدادزيادي از عرب ها به قهستان و استقرار آن ها در سه نقطه عربخانه بيرجند، بزناباد و خدري و دشت بياض قاينات، با آميزش بوميان محلي خود نيز بومي شوند و مشكل مخالفت مرتفع شود. اما شرايط اقليمي منطقه و صعب العبور بودن راه ها به مرور اعراب را به نواحي آباد چون نيشابور وهرات و مرو و بخارا كشاند اما قهستان همچنان توانست پايگاهي براي اقليت هاي مذهبي باشد. (فرقاني ، محمد فاروق ، تاريخ اسماعيليان قهستان ) سده اول هجري را بايد دوران مقاومت و قيام قهستان دانست. (باستاني پاريزي ابن اثير ، الكامل في التاريخ ، ترجمه اخبار ايران ص302)
بر خلاف شمال خراسان كه تمامي اعراب ساكن در آن، طي دو يا سه قرن اخير و در اثر فشارهاي سياسي يا حوادث ناگوار طبيعي، در آن جا سكني گزيده اند، بيشتر اعراب جنوب خراسان بازماندگان مهاجريني هستند كه در قرون اوليه حكومت اسلامي به ناحيه آمده اند، و با رشد جمعيت در طي زمان و اضافه شدن مهاجرين جديد، تعداد آنها در ناحيه افزايش يافته است. اسناد و منابع تاريخي موجود حاكي از آن است كه در طي دو يا سه قرن اخير تمام ناحيه جنوب خراسان اقامتگاه طوايف مختلف عرب بوده ليكن تراكم آنها متفاوت بوده است. در برخي نقاط تعداد اعراب محدود به چند خانوار بوده و در برخي نقاط ديگر تمام سكنه را عرب ها تشكيل مي دادند. اكثر جهانگردان و مأمورين دولتي كشورهاي اروپايي كه با اهداف مختلف به ناحيه سفر كرده اند در ذكر ويژگيهاي جمعيتي نقاط از طوايف عرب نيز سخن به ميان آورده اند. جان ملكم در كتاب تاريخ ايران كه در سال 1229 هجري قمري نوشته است، در توصيف شهر طبس مي گويد :
«قريب دويست سال بود كه اعراب بني شيبان در تحت حكومت همين خانواده در اين بلاد سكونت داشتند» وي همچنين از اعراب خزيمه در قاين و اعراب ميش مست در كاشمر ياد مي كند .
كرزن در كتاب خود مي نويسد :
«جمعيت قاينات از اصل ايراني و عرب و تخميناً در حدود هشتادهزارنفراست» «سكنه طبس عده اي عرب و قسمتي هم ايراني است»
در كتاب ده هزار مايل در ايران كه شرح سفر سايكس به ايران مي باشد نويسنده مي نويسد :
«در شهر بيرجند و در ميان ايلات و عشاير اطراف جماعت كثيري به زبان عربي تكلم مي كنند، امير و خانواده او نيز زبان عربي را به سايرالسنه ترجيح مي دهند » « سكنه خدري زيادتر عرب اند»
در كتاب فرهنگ آبادي هاي ايران جلد خراسان كه توسط وزارت خارجه و وزارت جنگ انگلستان با استفاده از منابع اطلاعاتي ، نظامي و سياسي تهيه شده و در سال 1910 ميلادي به چاپ رسيده است در معرفي مكانها و طوايف خراسان آمده است :
«ناحيه خوسف ... جمعيتي در حدود 6680 نفر تشكيل مي دهد كه از نخعي ها ، زنگويي ها و فارسها هستند ، در ميان اين تيره ها نخعي ها عده غالب را تشكيل مي دهند» «جمعيت طبس ايلات عرب ابن شيبان هستند» «طايفه زنگويي اصولاً به طبس تعلق دارد، اما در خور نيمي از جمعيت زنگويي و نيمي را نخعي ها تشكيل مي دهند» «در ترشيز مانند قاين، تون (فردوس) و طبس عرب ها طوايف اصلي هستند»
در ميان سفرنامه هاي ايرانياني كه به ناحيه سفر كرده اند نيز مطالبي درباره اعراب جنوب خراسان به چشم مي خورد. نويسندگان كه عمده براي انجام مأموريتهاي سياسي به بازديد محلي پرداخته اند . درباره ويژگيهاي جمعيتي و قومي نقاط واقع در مسير سفر خود نيز اطلاعاتي را ثبت كرده اند .
ميرزا خانلرخان كه در فاصله سالهاي 1293 تا 1296 هجري قمري به جنوب خراسان سفر كرده است. در سفرنامه خود مي نويسد :
«خوسف جاي معتبر است به قدر ششصد و هفتصد خانه دارد ، اغلب رعيتش غرب نخعي است» «محمد آباد آخر خاك تون و اول خاك قاين است ... به قدر سيصدخانه رعيت دارد همه عرب طايفه خنجري » «تون چهارده فرسنگي بشرويه است ... اطرافش ايلات عربند و شتر بسيار دارند» «از قراري كه معلوم شد نصف خور مال نخعي است و نصف مال زنگويي اما غير نخعي بيشترند از نخعي » « چاهك از محمدآباد چهار تا پنج فرسنگ است ، به قدر صدخانه رعيت دارد كه عرب رمضاني هستند»
با ارائه مطالب ياد شده مشخص مي گردد كه اعراب در قرون اوليه اسلامي و به طور كاملا نظام يافته و قبيله اي به قهستان مهاجرت نمودند و در بسياري از موارد فرهنگ و ريشه و اصالت عربي خود را با انواع و اقسام رسوم و حتي نام قبيله اي حفظ نمودند.
محمد خدابنده لو نيز كه در سال 1275 يا 1285 هجري قمري به سيستان سفر كرده ضمن عبوراز جنوب خراسان برخي از ويژگيهاي نقاط واقع در مسيرحركت خود را شرح داده است : «سربيشه قصبه مانند است آبادان و معمور. قريب هزار و پانصد خانوار دارد و سكنه آن اعراب خزائل مي باشند» «قاين شهري است معتبر و قديمي و ... و مشتمل است بر بلوكات معتبره .... بدين تفصيل :
قصيه نيم بلوك كه به دشت بياض معروف .. و سكنه اين اعراب سالاري و بني اسد مي باشند.
بلوك زيركوه ... سكنه آنها اعراب فلاحي و ايلات متفرقه مي باشند.
بلوك مينا ( مسينا ) ... مشهور به جلگه سني خانه ... سكنه آنجا اعراب سالاري و خزاعي مي باشند .
بلوك خسب( خوسف ) .... سكنه آنها اعراب نخعي و فلاحي اند.
بلوك عربخانه .... محل سكني اعراب فلاحي كه اكنون نيز متكلم به زبان عربي مي باشند و فارسي نمي دانند»
نويسنده كتاب مرات البلدان در ذيل نام تون ضمن شرح ويژگي هاي جغرافيايي آن نوشته است :
«بلوك تون شامل جنابذ ( گناباد ) ، بشرويه ... خوسيب ( خوسف ) و خور . اين دو بلوك جاي سكني اعراب نخعي است و ايلات آن ولايت سه طايفه اند : عرب لالويي ، عرب نخعي ، عرب زنگويي»
در مورد اعرابي كه در شمال خراسان ساكن شدند نيز مرحوم دكتر عباس سعيدي رضواني نيز كه در سال 1351 شمسي از ناحيه بازديد به عمل آورده است. در ذكر روستاهاي ناحيه سرخس مي نويسد :
«قوش خزاعي يا قوش عرب آباد، آبادي بزرگي است در جنوب شهر سرخس .... اكثر مردم اين روستا عرب زبانند و يكي از تيره هاي عربي هستند كه در عربخـــانه بيرجند زندگي مي كنند. رئيس حاضر ايل عرب معتقد است كه مردم اين جا از طايفه حازم بن خزيمه هستند كه در سال 150 هجري قمري براي دفع خروج استاديس بر اعراب به قهستان اعزام شدند و در حدود 5/1 قرن قبل به اين جا آمدند. تحقيق ديگري نشان مي دهد كه اعراب اين ناحيه از اعراب عراق و فرات اند كه در زمان نادر به قهستان كوچانده شدند و سپس از حوالي بيرجند و قاينات به ديگر نواحي ايران از جمله كلات و سرخس پراكنده شدند . ... به احتمال قوي اعراب اين ناحيه تركيبي از هر دو دسته فوق مي باشند . مردم عرب ده ضمن حفظ زبان خود بسياري از آداب و سنتهاي قديمي خويش را حفظ كرده اند، از ازدواج با غير عرب احتراز دارند»
نويسنده هم چنين در شرح روستاي قوش كهنه به سكونت تعـــدادي عرب در روستا اشاره مي كند. و درباره تركيب جمعيتي و قومي مردم گنبدلي كه از اعراب خزاعي هستند و به زبان عربي سخن مي گويند و نيمي از جمعيت آن جا را تشكيل مي دهند نيز اشاره مي ورزد.
با استفاده از مطالب ياد شده برخي از يافته ها كه در تناقض با عرب بودن مير امينا و يا به عبارتي بهتر عدم انطباق اصالت عرب به وي مي باشد، به شرح زير ارائه مي گردد:
نخست اينكه با بيان مطالب ياد شده مشخص مي گردد كه اعراب ساكن در جنوب خراسان در قرون اوليه هجري به اين منطقه از كشور بنا به دلايلي مهاجرت نمودند و ساكن شدند. اين در حالي است كه ورود مير امينا به پيشبر به طور يقين پس از ظهور دولت مقتدر و شيعه صفويان بوده است كه در حدود 400 سال پيش تخمين زده مي شود.
دوم اينكه زمان ورود مير امينا به پيشبر بر خلاف برخي گفته ها اصلا قابل انطباق با دوران سلطنت و قدرت نادرشاه افشار نمي باشد. اين به گونه اي است كه نادر شاه در حدود 290 سال قبل سلطنت نموده كه با در نظر گرفتن ميانگين 30 سال براي هر نسل بايستي حدود 9 نسل از آن زمان گذشته باشد و اين در حالي است كه شواهد بيان گر اين است كه قطعا بيشاز اين تعداد نسل از دوره ورود مير امينا به پيشبر گذشته است بنابراين ورود مير امينا به پيشبر هيچ گونه ارتباطي با كوچ اعراب توسط نادرشاه به خراسان ندارد.
سوم اينكه اعراب ياد شده كاملا نظام يافته و عشيره اي و خانوادگي مهاجرت نمودند به گونه اي كه نام و عنوان طوايف آن ها بعد از حدود 14 قرن همچنان باقي مانده در صورتي كه در مورد مير امينا با اينكه 400 سال تخمين زده مي شود هيچ گونه از نام و عنوان طايفه و قبيله ياد نشده است.
چهارم اينكه در برخي از مطالب ياد شده عنوان گرديده كه برخي از آداب و سنن گذشته ايشان به گونه اي حفظ شده و حتي مثال مورد اشاره احتراز از ازدواج با غير عرب مي باشد، در حالي كه اين مساله با شرح ياد شده از زندگي مير امينا كاملا در تضاد آشكار است، چون نامبرده در اول زندگي با غير ازدواج نموده است.
پنجم اينكه با توجه به وجود قبايل و طوايف گسترده در حوزه قهستان نظير عربخانه، خوسف، خضري و يا حتي تخته جان، مير امينا با هيچكدام ارتباط نداشته و اين نشان دهنده متفاوت بودن وي با آنان مي باشد. در حالي كه مسافت بين پيشبر با مناطق ياد شده كمتر از 200 كيلومتر مي باشد، هيچ گونه مراوداتي اعم از ازدواج و غيره در اين خصوص كه منجر به ارتباط آنان گردد ذكر نشده و اين در حالي است كه نامبرده فاصله اي خيلي بيشتر يعني سفر حج را پيموده است.
دلايل اشاره شده به خوبي بيان مي دارد كه شخصيت حاج مير امينا به طور كلي متفاوت با اعراب مهاجر به منطقه قهستان بوده و در ضمن از نظر زماني نيز هماهنگ با ورود اعراب توسط نادر شاه به اين منطقه نمي باشد.
در مورد خانواده علم كه عنوان امير قاين را به همراه داشته و مستندات قابل اعتمادتري در دست است نيز مطالبي اين گونه قابل ذكر است: اكثر مورخان و نويسندگان متفق القولند كه اعراب خزيمه در قرن دوم هجري به ناحيه قهستان آمده اند. اما درباره چگونگي ورود آنان نظرات متفاوتي وجود دارد. سايكسدر خصوص اصالت عربي خانواده امير قاينات(علم) مي نويسد: «اين خانواده اگر چه نسب نامه اي در دست ندارند ولي خود را از اعقاب عرب هاي خزاعي يا خزيمه مي دانند كه رئيس آنها طاهر ذواليمين و سايل جلوس مأموران را بر مسند خلافت فراهم نموده است. پدران امير از بحرين به اين حدود مهاجرت نموده و به تدريج زمام امور قاين و نهبندان را به دست گرفته و نفوذ خود را تا جنوب ايران بسط داده اند»
هرچند در فرهنگ جغرافيايي ايران، جلد خراسان، اين موضوع به شكل ديگري عنوان شده است: «خانواده حكمران قاين داراي اصالت عربي است ..... به هنگام حكمراني خليفه هارون الرشيد در اوايل قرن نهم ميلادي تمام افراد ايل خزيمه از عربستان به خراسان كوچانده شدند و در منطقه قاينات اسكان داده شدند كه سدي در مقابل تهاجم تركمن ها ، قبايل ياغي افغانستان و بلوچستان باشند»
از اواخر دوره صفويه، تاريخ سيستان و قاينات، با نام خاندان خزيمه همراه است و سران و رؤساي اين طايفه در طي ساليان دراز وقايع و حوادث گوناگوني را رقم زده و در مقاطعي حتي در رخدادهاي سياسي كشور بازيگر نقش اول بوده اند.
اما در مورد انتساب مير امينا به كوفه بد نيست مختصر نگاهي به وضعيت اين شهر و ساكنان آن داشته باشيم:
جمعيتشناسي كوفه :شهر كوفه در سال 17 هجري به دستور عمر خليفه دوم و به دستسعدبن ابي وقاص فرمانده سپاه مسلمانان در جنگ با ايرانيان پيريزي شد. هدف از تاسيس اين شهر، بنيانگذاري يك پادگان نظامي در نزديكي ايران بهمنظور پشتيباني نيروهاي عملكننده در داخل ايران بود.
پس از بنيانگذاري كوفه، به عللي همچون داشتن آب و هواي خوش، نزديكي به رود پرآب فرات، مجاورت با ايران و وضعيت اقتصادي مناسب كه از راه خراج و غنايم سرزمينهاي فتح شده بهدست آمده بود، اين شهر پذيراي سيل مهاجرت اقوام، قبايل و مردم مختلف از سرتاسر مملكت وسيع اسلامي اعم از حجاز، يمن و ايران گرديد، بهگونهاي كه پس از مدتي كوتاه شهر آباد و تاريخي حيره را كه پايتخت دودمان عربي آل منذر بود، تحتالشعاع قرار داده و آن را بهسمت ويراني كشانيد.
اين مهاجرتها در سال 36 هجري كه حضرت علي عليهالسلام، اين شهر را پايتختخود قرار داد، شدت بيشتري يافت. در سال 50 هجري كه زيادبن ابيه از سوي معاويه عهدهدار امارت كوفه شد، با توجه به فراواني شيعيان حضرت علي عليهالسلام، در كوفه و ترس شام از كوفيان، دستبه انتقال عظيم نيروي انساني از كوفه به شام، خراسان و نقاط ديگر زد، بهگونهاي كه گفته شده او تنها 50 هزار نفر را به خراسان منتقل نمود.
تركيب جمعيتي كوفه: جمعيت كوفه بهدو بخش عرب و غيرعرب تقسيم ميشد. بخش بزرگي از عربهاي ساكن كوفه قبايلي بودند كه با آغاز فتوحات اسلامي در ايران، ازنقاط مختلف شبهجزيره عربستان براي شركت در جنگ، به عراق كوچ كردند و سرانجام پس از پايان يافتن فتوحات در دو شهر بزرگ كوفه و بصره سكني گزيدند.
عربها كه هسته اوليه شهر كوفه را تشكيل ميدادند، از هر دو بخش اصلي قوم عرب يعني قحطاني و عدناني بودند كه در اصطلاح به آنها يماني و نزاري اطلاق ميشد.
بخش از عربها را قبايلي همچون "بنيتغلب" تشكيل ميدادند كه قبل از اسلام در عراق سكني گزيده و پيوسته با ايرانيان در جنگ بودند. پس از آغاز فتوحات اسلامي اين قبايل به مسلمانان پيوستند و آنها را در فتوحات ياري نمودند و سپس بخشي از آنها در كوفه سكني گزيدند. عناصر غيرعرب كوفه را گروه هايي همچون موالي، سريانيها و نبطيها تشكيل ميدادند. "موالي" كه بزرگترين گروه غيرعرب كوفه را شامل ميشد، عمدتا ايراني هاي مسلماني بودند كه با قبايل مختلف عرب پيمان بسته و ازنظر حقوقي همانند افراد آن قبيله بهشمار ميآمدند. رشد جمعيت موالي در كوفه بيشتر از عربها بود، بهگونهاي كه پس از گذشت چند دهه از آغاز فتوحات، نسبتيك به پنجبين جمعيت موالي و عربها برقرار بود و همين رشد معاويه را به هراس افكند و به زياد دستور انتقال آنها را از كوفه به شام، بصره و ايران را داد. از رؤساي شيعه ميتوان از افرادي همچون سليمان بن صرد خزاعي، مسيببن نجبه فرازي، مسلمبن عوسجه، حبيببن مظاهر اسدي و ابوثمامه صائدي نام برد كه از ياران حضرت علي، عليهالسلام، در صفين بودند. اين افراد عميقا به خاندان اهل بيت، عليهالسلام، عشق ميورزيدند و همان ها بودند كه پس از مرگ معاويه، باب نامهنگاري با امام حسين، عليهالسلام، را گشودند.
با ذكر مطالب فوق اين نظريه بيش از گذشته تقويت مي شود كه به احتمال فراوان مير امينا از جمله مهاجران از كوفه به ايران نبوده و دليل عمده آن نيز باز در عدم ارتباطات لازم با همشهريان و بعضا ساير اهالي كوفه كه در دوره هاي متفاوت به خراسان مهاجرت كردند، مي باشد.
همچنين از جمله مواردي كه در رد فرضيه اصلي اين تحقيق كاربرد فراوان دارد عبارت است از اينكه برخلاف ظهور و بروز انواع و اقسام مظاهر و نشانه هاي عرب ها در مناطقي كه بدان اشاره شد هيچ گونه اثري مرتبط با اين موضوع در پيشبر مشاهده نمي گردد. هيچ گونه استفاده اي از القاب و عناوين رايج در بين اعراب در نام هاي فرزندان و غيره حتي در نامگذاري جاي ها و مكان ها وجود ندارد كه اين مساله شبهه غير عرب بودن مير امينا را به طور گسترده اي تقويت مي نمايد. اين در حالي است كه در بسياري از مناطق ياد شده هنوز لفظ عربخانه، نام خانوادگي هاي منتسب به نخعي، شيباني، زنگويي و غيره بيان گر طايفه آن ها مي باشد. همچنين نام بسياري از آبادي ها واژه هاي عربي دارد در حالي كه در پيشبر وجود اماكن و نام هايي نظير پيشبر، شيپهر، پل، مين پل، النگ، ويگو و ... همگي با موضوعات ياد شده در تعارض مي باشد.
بنابراين آنچه از اين گزارش قابل استخراج مي باشد اين مساله است كه بر خلاف گفته هايي كه بنيان گذار پيشبر را به فردي اهل كوفه و احتمالا داراي اصالت عربي نسبت مي دهد بايد متذكر شد كه نه تنها هيچ شواهدي دال بر عرب بودن وي قابل اثبات نمي باشد بلكه بسياري از شواهد و قرائن وجود دارند كه عكس اين مورد را اثبات مي نمايند و بر اصالت غير عربي نامبرده تاكيد مي نمايند. اما اين كه نامبرده بطور حتم سفري را به مناطق عربي شامل حجاز براي حج و زيارت عتبات عاليات در عراق داشته با توجه به شواهد موجود كاملا روشن است و به احتمال فراوان وي مدت زيادي در اين سفر بوده و بنا به دلايلي پس از برگشت در اين منطقه سكونت گزيده است هرچند ابهام هايي در خصوص انفرادي بودن حركت وي همچنان جاي بحث و بررسي بيشتري دارد.
در اين خصوص يك نظريه اي موجود است كه خاستگاه حاج مير امينا را سرزمين ماوراء النهر و حدود بخارا مي داند كه به قصد سفر حج به حجاز رفته و در مسير برگشت با توجه به مناسب ديدن اين منطقه به دليل سوابق و پيشينه در حفظ و حراست از مذهب تشيع و استقرار دولت صفويه به عنوان يك دولت شيعي، با توجه به علايق ايشان به مذهب شيعه كه از ادوات و آلات شبيه نمايان است، در اين مكان ساكن شده و البته با توجه به اينكه در آن زمان اين منطقه مخصوصا براي يك مهاجر كاملا منطقه اي دور افتاده بوده احتمالا سكونت وي به تدريج و با جابجايي در مناطق همجوار براي يافتن زمين مرغوب صورت گرفته است و با توجه به اينكه گفته شده تنها محصول اوليه پيشبر يعني آلو بخارا از بخارا به اين منطقه آورده شده (آن چنان كه در خرو نيشابور كه داراي اين محصول مي باشند نيز اين گفته رواج دارد و اصالت آلو بخارا را به بخارا نسبت مي دهند) و تنها منطقه پيشبر در حومه داراي قابليت پرورش اين محصول را دارا است، اين گفته واقعيت بيشتري دارد.
مطلبي ديگر كه در اين خصوص قابل اشاره است اينكه حاج مير امينا هيچ ارتباط بعدي پس از سكونت در پيشبر با ساير كسانش كه در سرزمين بومي وي مانده، نداشته و گرنه روايتي از مراودات آن ها بايد ذكر مي گرديد و با توجه به اينكه ورود وي را به پيشبر در اواسط دوره صفويه مي توان تخمين زد، نكته قابل توجه اين است كه از اين دوران به بعد مرز شرقي ايران به دليل قدرت يافتن ياغيان افغاني به شدت نا امن بوده و امكان تردد براي برگشت به سرزمين ماوراءالنهر فراهم نبوده به گونه اي كه بعدها از طريق همين افراد حكومت صفويه پايان يافته است و بنابراين اين بن بست از طريق مرزهاي شرقي موجب گرديده كه در حدود دو تا سه نسل هيچ مراوده اي نباشد و به تدريج ارتباط وي با وطن اصلي قطع شود در حالي كه اين موضوع اصلا در جانب غرب كشور و ارتباط با سرزميني كه امروز عراق مي ناميم وجود نداشته و بلكه با توجه به تعصب شيعي حكومت صفويان، تردد به عراق كاملا روان و رايج بوده و بنابراين عدم ارتباط مير امينا را با بستگان و كسانش نمي توان به هيچ وجه توجيه نمود.


